...دختر چوبی...

قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی‌ یا چیزی چنان که بدانی... من دردِ مشترکم مرا فریاد کن!

 

  امروز فهمیدم

    چقدر تنهایم

        و چقدر در میان واژه ها

 سر در گم مانده ام

    امروز فهمیدم

          شاید باران نبارد

 اما آسمان ابری باشد

    نگاهت چقدر برایم آشنا بود

         اما امروز فهمیدم...

 نگاهت برای من نبود

    و چقدر ساده

         از کنارم عبور کردی

 امروز فهمیدم 

     سال هاست تمام تنهایی ام را

                          دوست دارم ...

+ نوشته شده در  ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ  توسط تینا  نظرات ()

خود زندگی...

من دوست دارم پیاده راه بیفتم تو خیابون.

 

خیابون های معمولی,جایی که مردم معمولی داره,

 

من کثیفی دور کلید برق دوس دارم.

 

ترک رو دیوار,رد کفش رو زمین تمیز

 

لباسای کهنمو,بوی پیاز داغ وقتی وارد خونه میشی,

 

جوراب که از پا درمیاری که شبیه پاته یه کم,هلو,

 

کامپیوترم,برنامه ی حیونا تو تلویزیون...

 

همه ی اینا رو دوس دارم,پر از نشونه های زندگی,

 

همه ی اینا خود زندگی...

+ نوشته شده در  ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ  توسط تینا  نظرات ()

 

اگه دنیارو مث یه سیب فرض کنیم و منو مث یه کرم و خودتون

مث یه عقاب,

خب من می تونم راحت یه کاری کنم که شما منو نبینید...

مثلن برم تو سیب بعد عقابم که گیاه خوار نیست,ولی حالا چرا

اصلا باید شما منو کرم فرض کنید و من شما رو عقاب و سیب و

اینا در صورتیکه من ازگیل رو ترجی میدم!

من میگم بیاین همدیگرو ببینیم,با هم دوس باشیم,بازی

نشستنکی بکنیم.

چرا از ترس هم بریم تو سیب؟!!!

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ  توسط تینا  نظرات ()

 

شگفتا

...

ردپای دزد دهکده ی ما بر روی برف،

چقدر شبیه چکمه های کدخداست!!

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ  توسط تینا  نظرات ()

 

چه افسانه ی زیبایی…

زیباتر از واقعیت ..

راستیمگر هر شخصی احساس نمیکندکه

نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش

 است؟

 *...نوروز بر تمامی آریایی های سرزمین پارس مبارک...*

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ  توسط تینا  نظرات ()

 

آموخته ام ...

که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خریدولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ، ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه...!!!

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ  توسط تینا  نظرات ()

خدا جون اجازه...؟!!!

قلب بچه ها رو دیدی چه تند تند می زنه؟!!مثل

گنجشک ها...بس که خدا درونشون بیداد

می کنه...بس که از چشم هایشان میریزد

بیرون...بزرگ که می شوند کند و کند تر می

شود.به همان میزان خدای درونشان هم انگار

کمتر به دیواره ی قلبشان می کوبد...کم تر در

چشم هایشان خدا می بینی...بزرگ شده اند.

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ  توسط تینا  نظرات ()

آینه و نقره...

روزی کودکی از پدرش می پرسد:

-پدر نقره چیست؟

مرد،لختی می اندیشد و سپس تکه شیشه ای معمولی را بر

می دارد و در برابر چشمان فرزند می گیرد.

-نگاه کن!

از ورای شیشه،فرزند توانست پدرش را،مردمی را که در خیابان

می گذشتند و رفت و آمد خودروها را ببیند.

سپس پدر با رنگ نقره ای یک طرف شیشه را رنگ می زند تا به

شکل آینه درآید.

-حالا،نگاه کن.

در آینه،کودک فقط می توانست چهره ی خودش را ببیند.

پس پدر می گوید:

-این هم وسوسه ی «نقره» که تو را به هیچ چیز جز دیدن

خودت رهنمون نمی گردد.

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ  توسط تینا  نظرات ()